needlesسا‌ل‌های سال نوار غزه و کرانه باختری کلماتی بود که ماهی چندبار حیاتی و بابان در اخبار برایم تکرار می‌کردند تا یادم بماند در غربی ترین نقطه خاورمیانه مظلومی سپید جامه در مقابل ظالمی سیاه‌دل دست و پنجه نرم‌ می‌کند. انتفاضه کلمه‌ای عربی بود که بارها می‌شنیدم و می‌خواندم اما هیچ‌گاه اشتیاقی برای کشف معنی‌اش نداشتم، کلمه‌ای که سنگ پرانی چند جوان چفیه‌به‌سرپیچیده و گاز اشک‌آور را در ذهنم متبادر می‌کرد و میدان فلسطین میدانی بود که همه شهر‌ها حداقل یکی به این نام داشتند آن هم در شلوغ‌ترین و پرترافیک‌ترین نقطه شهر.

در تمام آن سال‌ها فلسطین با تمام اخبار و وقایعش جزیی از زندگی روزمره من بود، بدون اینکه ذره‌ای کنجکاوی‌ام را تحریک کند یا به فکر وادارد. فلسطین مساله‌ای حل شده در زندگی من و هم‌سن و سال‌هایم بود. جایی که خیر و شر، سیاهی و سپیدی در جنگند.

حتی وقتی برای ادامه تحصیل از ایران خارج‌ می‌شدم و تا حدی به مسایل سیاسی بین‌الملل علاقه‌مند شده بودم فلسطین آخرین جایی بود که می‌توانست توجه مرا به خود جلب کند. اما داستان زندگیم قرار بود طور دیگری رقم بخورد.


در همان روزهای ابتدایی که سخت به دنبال جایی برای سکونت بودم، یکی از هم‌دانشکده‌ای‌ها شماره تلفن مردی را داد که می‌خواست خانه اجاره‌ای‌اش را با دیگری شریک شود. طبق معمول زنگ زدم و قرار گذاشتم. مرد پشت تلفن انگلیسی را با لهجه اما روان صحبت می‌کرد و نامش ملک بود. از آشنای مشترکمان ملیتش را که پرسیده بودم گفته بود که نمی‌داند ولی حدس می‌زد که فرانسوی باشد. ممکن بود برای دوست مشترکمان نام ملک فرانسوی به نظر برسد اما برای من مسلمان‌زاده‌ی عربی‌خوانده قطعا فرانسوی نبود. در ذهنم او را عربی سیه‌چرده از مهاجران لیبیایی فرانسه فرض کردم و منتظر قرار فردا ظهر ماندم.

خانه ملک آپارتمانی نوساز در منطقه‌ای جنگلی ولی دور از دانشگاه بود. از تراموا که پیاده‌شدم دوباره زنگ زدم و گفت که در ایستگاه منتظرم ایستاده ولی من هر چه سر می‌گرداندم چیزی شبیه آنچه در ذهن داشتم نمی‌دیدم. ایستگاه تقریبا خلوت بود و تنها کسی که گوشی موبایلی نزدیک گوش داشت جوانی سفید پوست بود که پالتویی مشکی بر تن و سر وضع بسیار مرتبی داشت. با تعجب جلو رفتم و احوال‌پرسی کردیم. بلافاصله به دوست مشترکمان حق دادم، در نگاه اول او یک فرانسوی بود. پوستی سفید با دماغی بزرگ و استخوانی؛ ابرو‌هایی سیاه و پرپشت که با فاصله از بالای فریم سیاه عینکش پیشانیش را بلندتر از آنچه بود نشان می‌داد؛ و بالاخره و لباس‌های موقر و به ظاهر گران‌قیمت از او یک فرانسوی کلاسیک تمام عیار‌ می‌ساخت. در راه سوال‌های معمول را می‌پرسید چند وقت است که آمده‌ام؟، چه می‌خوانم؟ و چند‌سالم است؟ و نزدیک در ورودی بودیم که ملیتم را پرسید. گفتم که ایرانیم. ابرو‌هایش روی پیشانی‌ بلندش بالاتر رفت و لبخدی زد و گفت پس مسلمانی؟ تایید کردم. در را که باز می‌کرد من اولین سوال را کردم: تو از کجا آمدی؟ گفت: فلسطین. بهت زده‌بودم، فلسطین در لیست صد و اندی کشور که حدس می‌زدم ملک از آنجا آمده باشد اگر آخری نبود قطعا در بین بیست کشور آخر بود.

خانه را دیدم. دوست داشتنی بود، ملک هم آدم خوبی به نظر می‌آمد تصمیمم را گرفتم و همان شب من و ملک رسما برای یکسال هم‌خانه شدیم. و این گونه فلسطین دوباره وارد زندگی روزمره من شد… اما این بار از نوعی دیگر…

این روزها همه از فلسطین می‌گویند و باز داستان تراژدیک فلسطین و مردم نوار غزه ورد زبان‌هاست. الحق هم باید از فلسطین و اسراییل و کشمکش بحران خاورمیانه نوشت و حرف زد، ولی نه از جنس آن نوشته‌های دلسوزانه و همدردمابانه که ریشه در دل‌سنگی و بی‌دردی دارد. من خسته‌ام از تکرار مکرر دلسوزی ساده‌لوحانه غربی‌ها برای مادر اسراییلی و خسته‌تر از همدردی و حمایت کورکورانه جوامع مسلمان از دیگر مادری فلسطینی. هیچ کسی نیازمند همدردی نیست. هیچ کسی نیازمند دلسوزی نیست. دلسوزی و همدردی زایده آن نگاه یک سو نگر و خود حق پندار به این تراژدی تاریخی است.
قصدم قصه گفتن نیست. می‌خواستم از تجربه خودم در مورد فلسطین بگویم ولی حیفم آمد شما را همراه آن لحظه‌های یک‌باربرای‌همیشه آغازین این تجربه نکنم. در ادامه سعی می‌کنم از آن شب‌های بلند و حرف‌های بی‌انتهای من و ملک در طبقه چهارم آن آپارتمان بگویم تا شاید شما را هم در آنچه این روزها به آن فکر می‌کنم شریک کنم. واقعا ما در مورد فلسطین چقدر می‌دانیم؟

ادامه:

قسمت دوم: در مورد فلسطین چقدر می‌دانیم؟ (۲)

No related posts.

Related posts brought to you by Yet Another Related Posts Plugin.