میدانم خواندن در مورد موضوعی قدیمی مثل فلسطین ممکن است برای شما که هر روز باید اخبار و وقایعش را از انواع رسانه بارها بشنوید و دیوار نوشتهها و تندیسهای آن را هر روز در شهر ببینید کار جذاب و دلنشینی نباشد. شاید اینجا میآیید تا در مورد بالاترین و امکانات جدیدش چیزی بخوانید یا اینکه چرا عزیز آشفته وبلاگش را با وردپرس ساخت و نه مووبلتایپی که سالها سنگش را به سینه میزد اما بگذارید تمام اینها را به آیندهای نامعلوم موکول کنم و روایت شخصیم از فلسطین را ادامه دهم. روایت داستان از لحظهای که دوباره فلسطین با همخانه شدن با یک جوان فلسطینی وارد زندگی روزمره و بحثهای شبانه من شد.
قسمت اول: در مورد فلسطین چقدر میدانیم؟ (۱)
قسمت دوم:
پنچرههای خانه به پشت ساختمان باز میشد که نمایی از زمینی مسطح و پوشیده از چمن داشت. از اطراف با تپههای جنگلی محدود شده بود و دورتر ها به اتوبانی میرسید. دورتادور زمین سیمکشی شده بود و چند کامیون و جیپ نظامی کهنه — از آنها که شاید میراث جنگ جهانی دوم بود — بی نظم در چند گوشه به چشم میخورد. معلوم بود سالهاست که خاک میخوردند.
در نزدیکی خانه موزه جنگ بود. ساختمانی باشکوه با معماری ویکتوریایی که تنها نشانههایش از جنگ توپهای سنگی قدیمی پشت پرچینها و درهای همیشه بستهاش بود. موزه جنگ هم مثل کامیونهای نظامی و مثل خاطرات کودکی من از جنگ، مسکوت و رها شده بود. اما نه برای ملک. میگفت که همان روزهای اول برای بازدید رفته اما موزه تنها دو روز در هفته آن هم برای سه ساعت باز است. عکسهای زیادی که از ساختمان و محوطه بیرونی گرفته بود را نشانم میداد با اشتیاق برایم توضیح میداد. قرار شد روزی با هم برای بازدید برویم، اما من هیچوقت به موزه جنگ نرفتم. ادامه این نوشته »
سالهای سال نوار غزه و کرانه باختری کلماتی بود که ماهی چندبار حیاتی و بابان در اخبار برایم تکرار میکردند تا یادم بماند در غربی ترین نقطه خاورمیانه مظلومی سپید جامه در مقابل ظالمی سیاهدل دست و پنجه نرم میکند. انتفاضه کلمهای عربی بود که بارها میشنیدم و میخواندم اما هیچگاه اشتیاقی برای کشف معنیاش نداشتم، کلمهای که سنگ پرانی چند جوان چفیهبهسرپیچیده و گاز اشکآور را در ذهنم متبادر میکرد و میدان فلسطین میدانی بود که همه شهرها حداقل یکی به این نام داشتند آن هم در شلوغترین و پرترافیکترین نقطه شهر.
در تمام آن سالها فلسطین با تمام اخبار و وقایعش جزیی از زندگی روزمره من بود، بدون اینکه ذرهای کنجکاویام را تحریک کند یا به فکر وادارد. فلسطین مسالهای حل شده در زندگی من و همسن و سالهایم بود. جایی که خیر و شر، سیاهی و سپیدی در جنگند.
حتی وقتی برای ادامه تحصیل از ایران خارج میشدم و تا حدی به مسایل سیاسی بینالملل علاقهمند شده بودم فلسطین آخرین جایی بود که میتوانست توجه مرا به خود جلب کند. اما داستان زندگیم قرار بود طور دیگری رقم بخورد.
مدتهاست چیزی ننوشتهام و اگر هم نوشتهام مقالهای بوده و تزی و گزارشی از جنس تکلیف و نه از جنس آن نوشتههای خودجوش که مینویسیشان برای اینکه نوشته باشی. برای اینکه ثبث کرده باشی تا سندی باشد از تفکر و اندیشه و دغدغه ات در ظرفی از زمان و مکان. و این بار دوباره وشاید بهتر است بگویم سهباره تصمیم گرفتم که نوشتن را از سربگیرم تا راهی باشد برای فرار از این تنهایی و تنبلی فکری.
در گذشته برای نوشتن بسیار سخت گیر بودم و معمولا تنها نوشتهای را در وبلاگ منتشر میکردم که مطمئن بودم از جنس اندیشه است و نه روزمرگی تا مبادا مشمول گذر زمان شود، اما اینبار سختگیری کمتری خواهم کرد و در مورد موضوعات بیشتری به جز افکار و دغدغههایم خواهم نوشت. چیزهایی مثل کارهایم روی وب فارسی، روزمرگی های زندگیم و تجربیاتم از زندگی در خارج از ایران.
بزرگ باش و از اهالی امروز…